خداحافظ آقا معلم

مجید رو که یادتون میاد. معلم خصوصیه هما که بعداً معلم من هم شد. همون که گفتم تو خانواده ما داستان ساز شد. من دم دمای کنکور بودم و باید بیشتر آقا معلم خودم رو می دیدم واسه همین هم بیشتر بهم خوش می گذشت. مجید که قبلاً فقط جمعه صبح ها می اومد حالا یکشنبه ها هم می اومد. اولین یکشنبه که اومد تصمیم گرفته بودیم که واقعاً درس بخونیم چون با حضور مامی ناجور بود ولی تا نشستیم به درس خوندن من احساس کردم دلم می خواد! شلوار جین پوشیده بودم یا یه بلوز یقه شومیز سبز. پامو چسبوندم به پای مجید که مجید گفت: مگه قرار نبود درس بخونیم؟ گفتم: خوب من که کاری نکردم! خندید و به درس دادنش ادامه داد. اما من که فقط حواسم تو کیر قلمبه مجید دیگه طاقت نیاوردم و دستمو گداشتم روی کیرش. گفت: هستی چت شده؟ گفتم: تو که می دونی من چه مرگمه! دوباره به مالش کیرش ادامه دادم تا این که قشنگ از روی شلوارش احساس کردم سفت شده. گفتم: زیپتو باز کن. اونم که مثل من اسیر سکس بود زیپشو باز کرد و کیرشو کشید بیرون. منم همونجا مشغول خوردن شدم. مجید هم یه دگمه بالای لباسمو باز کرد و شروع کرد به بازی بازی کردن با سینه هام. حالم خراب شده بود. مجید یه مقدار نگران بیرون بود و با هر صدایی فوری واکنش نشون می داد. اما من می دونستم مامی وسط کلاس وارد اتاق نمی شه و خیالم راحت بود. زنگ خونه رو زدن که مجید یهو پرید! گفتم: بابا کسی با تو کاری نداره ااااااااااااه. گفت: نمی دونم امروز چرا اینطوری شدم. دوباره شروع کردم به خوردن. اما یهو مامی در زد و بعدش هم در رو باز کرد. ما نفهمیدیم چه طوری خودمونو جمع و جور کردیم. فقط یادمه مامی تو اتاق بود که مجید داشت به زور کیرشو می کرد تو شلوارش. اما چون پشتش به مامی بود معلوم نبود چی کار داره می کنه. من سریع پا شدم و رو به مامی گفتم: مامی کی بود؟ گفت: فکر کنم آقای مهندس ماشینشو جلوی خونه همسایه گذاشته. ببخشید این همسایه ما خیلی آدم عجیبیه. مجید سریع پاشد و گفت: اختیار دارین الان می رم جا به جاش می کنم. مجید رفت و مامی هم اومد بره که یهو گفت: هستی جون دگمه یقه ات باز شده ها. تازه یادم افتاد که من یادم رفته خودمو مرتب کنم. اما دیگه دیر بود تا اومدم بجنبم مامی گفت: هستی چرا سینه چپت از سوتینت افتاده بیرون مامی؟ نکنه … گفتم: ااا مامی … گفت: تو چشام نگاه کن گفتم: مامی خوب باز شده دیگه می بندمش. می خوای اصلاً برم چادر سرم کنم؟ گفت: چشمم روشن! پس اینطوری درس می خونی؟ اون بی شرف مگه زن نداره پس دیگه چه مرگشه! بذار بیاد همین الان تکلیفتونو روشن می کنم … و رفت از اتاق بیرون. دنبالش دویدم و التماس کردم که گفت: بذار به بابات بگم حالتونو جا بیاره و رفت پای تلفن. گفتم: مامی اگه بگی منم می گم که با عمو نصرت رابطه داری! یه لحظه خشکش زد. دوباره گفتم: خودم دیدم هفته پیش با عمو نصرت تو اتاق بودی . مامی مات مونده بود که مجید زنگ زد. رفتم سمت اف اف و گفتم: مامی تو هیچی نگو که منم نگم. خوب؟ گفت: خوب. در رو باز کردم و مجید اومد تو. برای اولین بار احساس کردم از سکس بدم میاد مجید تو اتاق ازم پرسید: مامانت که چیزی نفهمید؟ گفتم: چرا و زدم زیر گریه. اومد نازم کنه با عصبانیت دستشو زدم کنار و رفتم افتادم روی تخت. گفت: خیلی بد شد. حالا چی کار کنیم؟ بذار برم باهاش حرف بزنم. گفتم: نمی خواد حل شد. گفت: یعنی مامانت هیچی نگفت؟ گفتم: چرا خیلی هم ناراحت شد ولی من هم یه بار مچشو گرفته بودم. واسه همین کوتاه اومد. با تعجب گفت: مچ مامانتو؟ با کی؟ گفت: به تو مربوط نیست. حالا هم پاشو برو. مجید رفت و من هم از تو اتاق بیرون نیومدم. فرداش هم بیشتر تو اتاقم بودم، تا این که مامی اومد پیشم و گفت: عزیزم نمی ری کتابخونه پارک؟ گفتم: نه حالشو ندارم. بعد یادم افتاد که امروز دوشنبس و مامی احتمالا به فکر برنامه خودشه! گفتم: باید برم نه؟ آره نباشم بهتره. رفتم از خونه بیرون و عصر برگشتم. خیلی عصبانی بودم. رفتم پیش مامی و گفتم: اگه سکس بده واسه همه بده! گفت: یواش هما می شنوه! گفتم: مگه دروغ می گم؟ گفت: عزیزم تو آخه نوز یه دختری برات خطرناکه! گفتم: از کجا می دونی؟ دیدم یهو دستشو گرفت به شیر آب ظرفشویی و پاهاش شل شد. گفتم: بابا من پرده ام حلقویه! می فهمی که! خیالت راحت. گفت: وامصیبتا! پس تو همه کاراتو کردی! گفتم: ولی به جاش به شوهرم خیانت نکردم که تو کردی! داشت دعوا می شد. رفتم بیرون از آشپزخونه. مامی اومد تو اتاقم و گفت: هستی چرا به اون مرتیکه عوضی هم گفتی؟ گفتم: من نگفتم. گفت: پس من گفتم؟ گفتم: مگه چی شده حالا؟ گفت: امروز درست وقتی عموت این جا بود زنگ زد و گفت همه چی رو می دونه و ازم خواست که با من هم رابطه داشته باشه والا به بابات می گه. باورم نمی شد. گفتم: آشغال عوضی. گفت: اونو من درستش می کنم تو نگران نباش. ولی قرار نبود به کسی چیزی بگیم. گفتم: ببخشید. از رفتار مامی خوشم اومده بود. فکر نمی کردم باهام این طوری برخوری کنه. جمعه صبح که با مجید کلاس داشتم. قبلش مامی بهم گفت: هستی جون من کاری ندارم که با مجید چه رابطه ای داری، فقط حواست باشه کار دست خودت ندی. چون آدم شریه. باید یه چند وقتی باهاش مدارا کنیم تا از شرش خلاص شیم. من نفهمیدم مامی چی می گه! ولی مجید که اومد فهمیدم اوضاع از چه قراره.مجید این طوری شروع کرد: بی خود نیست که تو اینقدر حشری هستی. به مامانت رفتی. گفتم: چطور؟ گفت: آخه اونم مثل تو خیلی هاته! گفتم: مگه با هم سکس داشتین؟ گفت: آره. اون روز مجید هر کاری کرد نذاشتم بهم دست بزنه. مرتیکه از بابام پول می گرفت، منو می کرد حالا هم رفته بود سراغ مامی! چند روز بعد یعنی دقیقاً یه هفته مونده به کنکور مامی گفت: هستی این مجید خیلی داره اذیت می کنه. گفتم: مامی من دیگه باهاش رابطه ندارما. گفت: می دونم ولی الان با من رابطه داره و می گه فقط در صورتی که یه بار با هر دوی ما باشه دست از سرمون بر می داره. با فریاد گفتم: چی؟ باور نمی کردم. خیلی به این موضوع فکر کردیم و در نهایت برای رهایی از شر مجید قبول کردیم. مجید یکشنبه که اومد سه تایی رفتیم تو اتاق من. ما خودمونو عصبانی نشون می دادیم ولی از قبل تصمیم گرفته بودیم حالا که قراره این طوری باشه اقلاً لذت ببریم. مجید لخت شد و ما هم لخت شدیم. مامی زودتر از من لخت شد و مجید شروع کرد با مامی ور رفتن. من هم رفتم سراغ کیر مجید. حسابی براش سنگ تموم گذاشتم و تخماشم براش می لیسیدم. می دونستم عاشق این کاره . مامی هم که حالا سینه هاش تو دهن مجید بود به آه و ناله های خفیف افتاده بود. کم کم از انقباض عضلات باسن مجید فهمیدم داره میاد. می خواست خودشو از دست من خلاص کنه که نذاشتم. آبش با شدت ریخت به شکم مامی و دست من و فرش. مامی شروع کرد به فریاد کشیدن و آه و اوه کردن. مجید شل شد و افتاد روی تخت و این بار مامی رفت سراغ خوردن کیر مجید. با کنایه گفتم: مامی آقا معلم بیشتر از یه بار ظرفیت نداره! مامی اهمیت نداد و ادامه داد به خوردن. من هم رفتم روی صورت مجید نشستم رو به مامی. مجید که خودش کارشو بلد بود شروع کرد به لیسیدن من. مامی خیلی زود تونست کیر خوابیده مجید رو بلند کنه! باور نمی کردم. اینقدر نرم و لطیف کیر مجید رو گرفته بود و می لیسید که انگار صد ساله این کارس. خلاصه من من همونجا روی صورت مجید به ارگاسم رسیدم و مامی هم که معلوم بود حسابی کلافه شده خوابید روی تخت تا مجید بکنتش. مجید هر کاری کرد نتونست آبشو بیاره. مامی هم زیر مجید ارضا شد اما از آب مجید خبری نبود. آخر سر هم خودش از خستگی بیخیال شد. شر این آدم بعد از کنکور به خاطر این که دیگه با من کلاس نداشت کمتر شد ولی برای رهایی کامل ازش مجبور شدیم به بهونه قبولیه من در کنکور بعد از کلی اصرار به بابا 2 میلیون بهش بدیم و خلاص