رزمنده و زیدش

داستان بر ميگرده به سال 62 كه من 22 سالم بود . تازه از جبهه برگشته بودم كه شنيدم يكي از دوستانم به نام كورش كه مدتي رو با هم جبهه بوديم دو روز ديگه عروسيشه .
خيلي خوشحال شدم و رفتم سراغش ، اما وقتي ديدم كه طرفش كيه سرم داشت از درد ميتركيد . آره با معشوقه من ميخواست ازدواج كنه . اونا دو تا خواهر دو قلو بودند به اسم ميترا و رويا كه من با ميترا دوست بودم و رويا هم خيلي شيطوني ميكرد و زياد دور و برم مي چرخيد ولي بخاطر ميترا من باهاش كاري نداشتم . خلاصه كورش وقتي وضعيت منو ديد حسابي نگران شد و همش ميپرسيد محمد چرا يهو بهم ريختي مگه اتفاقي افتاده ؟ ولي من بهش چيزي نگفتم و با عذرخواهي از پيش اونا رفتم بعد از ظهر همون روز رويا بهم زنگ زد و گفت اگه به آينده ميترا علاقمند هستم امشب ساعت 12 شب برم خونشون كه البته چون هوا كمي گرم بود روي پشت بام ميخوابيد

البته همراه مادرش و بلافاصله هم منتظر جواب من نموند و تلفنو قطع كرد . مايوس و ناراحت توي خودم سردرگم بودم تا ساعت 12 شب ديدم كنار خونشون هستم . از طريق خونه رضا دوستم به پشت بام خونه رويا رفتم و ديدم كه مادرش هم نيست و تنها منتظر من بود . ازش پرسيدم مامانت كجاست گفت همه پايين هستند چون فردا مراسم عقد ميتراست . گفتم خوب اومدم ، كارت چيه ، كه اومد نزديكم و ازم پرسيد ميترا رو خواهي بخشيد يا نه چون بدجوري در حقت نامردي كرده و بعد از رفتن تو به جبهه با كورش رو هم ريخته و با ازدواج با اون موافقت كرده . من گفتم خوب منظورت چيه گفت هنوز دوسش داري گفتم تا عمر دارم هرگزاونو فراموش نميكنم و براش آرزوي خوشبختي دارم يهو پريد وسط حرفم و چيزي گفت كه منوبيشتر نگران كرد اضطراب تمام وجودمو گرفته بود . اون گفت ميخواد بره و به كورش بگه كه ميترا با من 2 ساله كه رفيقه و حتي موضوع زدن دختريشو توسط من به كورش بگه ، خيلي ازش خواهش كردم كه با آبروي خواهرت بازي نكن ، التماسش كردم ولي همش به من ميخنديد و ناگهان بغزش تركيد و شروع به گريه كرد و گفت به تلافي اينكه من باهاش دوست نشدم و ميترا رو انتخاب كردم ميخواد اينكارو بكنه ولي اگه قول بدم كه اونو از اين به بعد دوست داشته باشم ميگذاره همه چيز به خوبي و خوشي تموم بشه ، منم بخاطر اينكه فقط موضوع رو فعلا مخفي نگه داره يه قول سر سريع بهش دادم ولي اون قبول نكرد و گفت الان بايستي به قولت عمل كني ،گفتم چطوري كه ديدم يه طنابو از زير تشكي كه روي تخت بود ( تخت سيمي فلزي كه روي پشت بام ميزاشتن واسه خوابيدن ) در اورد و گفت برو روي تخت بخواب به ناچار قبول كردم گفتم شايد با كمي بوسيدن و لاس زدن قانع بشه . دست و پاهامو محكم به تخت بست جوري كه واقعا نميتونستم خودمو خلاص كنم قدرت هيچگونه حركتي نداشتم . شروع كرد به لخت شدن واي خداي من باورم نميشد كه اين همه عاشقم بوده و تا اين حد بهش فشار اومده باشه سينه هاي نازش مثل مرواريد درخشان توي نور مهتاب ميدرخشيد چقدر نرم و لطيف ، اومد سراغ من و دكمه هاي پيرهنمو باز كرد و شلوارمو از پاهام پايين كشيد و شورتمو تا زير زانوهام پايين اورد .به نرمي و آرومي ، خيلي ماهرتر ازميترا شروع به ليسيدن كيرم كرد طوري ميخورد كه انگار يه هفته هيچي نخورده مثل گرسنها با ولع خاصي كيرمو ليس ميزد و كلشو ميمكيد داشت تموم شيره جونمو ميخورد بعد از مدتي دست از كار كشيد و كوسشو جلوي صورتم گذاشت و گفت وقتي سكستو با ميترا ميديدم از ليس زدنت واسه ميترا بيشتر از هر چيز خوشم ميومد حالا براي منم ليس بزن ، بدجوري حشري شده بودم كنترلم دست خودم نبود و شروع كردم واسش ليسيدن و چوچولشو گهگاهي يه گاز كوچولو ميزدم 5 دقيقه تموم واسش ليس زدم ، ازش خواستم دستامو باز كنه تا كارمو بهتر انجام بدم ولي توجهي نكرد و دوباره با ليس زدن كيرم اونو واسه ورود به بهشتي كه انصافا هيچ كمي از بهشت ميترا نداشت بلكه كمي هم از اون سر بود آماده ميكرد ، به آرومي روي كيرم نشست و كيرمو به داخل بهشتش هدايت كرد هر چه گفتم رويا جون تو هنوز دختري ايتكارو با خودت نكن ، فايده اي نداشت چون بدجوري حشري شده بود و با يه فشار و گفتن يه آخ كوچولو كيرم تا دسته توي كوسش فرو رفت و گرمايي رو به بدنم انتقال داد كه تا به حالا هنوز كه هنوزه همچين گرمايي رو توي هيچ كوسي حس نكردم . حتي موقعي كه تلمبه زدنهاش روي كيرم تموم شد و با يه تكون كه خورد فهميدم ارضا شده كارشو رها نكرد تا آب منم توي كوسش فوران زد و همشو توي خودش جا داد . داشتم از لذت و تعجب منفجر ميشدم ولي كار از كار گذشته بود و اون توسط من زن شده بود . ناخواسته همه چيزو قبول كردم و در گوشش گفتم زن شدنت مبارك . روزها و شبها كارم شده بود سكس با اون تا چند سال بعد ميترا بر اثر صانحه تصادف فوت كرد و تنها يه دختر بجاش موند كه اسمشو گذاشته بود مهرانه و شوهرميترا يعني كورش بعد از مدتي از رويا خواستگاري كرد و رويا هم بخاطر بچه خواهرش قبول كرد تا با اون ازدواج كنه . رويا شب قبل از عروسيش بهم زنگ زد و از من خواست تا سر قرار هميشگيمون برم و آخرين سكسمو باهاش داشته باشم . از ساعت 12 شب با قفل شدن لبهامون بروي لبهاي همديگه شروع شد . به آرومي و ظرافت خاصي سينه هاشو ليس ميزدم و باانگشتم چوچولشو نوازش ميدادم پايين تر اومدم و بهشتشو حسابي براش ليس زدم و آب از كوسش سازير شده بود و آماده انجام كار آخر شدم . كيرمو به آرومي داخل كسش كردم و شروع به تلمبه زدن كردم و باتمام وجود ميگفت محمد كوسمو پاره كن مال خودته واسه خودته فقط مال تو با اين حرفهاش منم سرعتمو تند تر كردم و ديگه داشت آبم ميومد بهش گفتم داره مياد بريزم روي سينه هات كه يهو پاهاشو قفل كرد دور كمرم و اجازه نداد ازش جدا بشم و تمام آبم داخل كوسش ريخت و در پايان هم وقتي گفتم چرااينكارو كردي برو قرص بخور اونم گفت هرگز اينكار نميكنه چون ميخواداولين بچه اش ازمن باشه و تا صبح دوبارديگه اين كار تكرا شد و صبح من رفتم خونه و خوابيدم چون ديگه نايي برام نمونده بود . هفته بعد از عروسيش رفتم جبهه و سه ماه بعد از جبهه اومدم مرخصي و شنيدم خانم خانوما سه ماهه بچه به شكم داره و بعد از نه ماه صاحب يه پسر شد و اسمشو گذاشت محمد . ديگه باهام سكس نداشت فقط يادگارمو نزد خودش داشت وقتي اون بچه رو ميبينم احساس پدري نسبت بهش دارم . بخاطر رابطه زيادي كه بين من و كورش بوده همه فاميل ميگن بچه تو شكم مادرش تو صورت من تكون خورده و شبيه من شده ، چه ميدونم از اين جور خرافاتها .خيلي بچمو دوست دارم بعضي وقتها اونقدر بهش ابراز علاقه ميكنم كه كورش هم شك ورش ميداره . كاش ميشد يه جوري بچم مال خودم میشدم .