محمد و خواهرش رویا

سلام اسم من محمد الان 40 سال سن دارم . قضيه بر ميگرده به سالهاي 58 و 59 كه من فقط 14 سال سن داشم . هميشه با بزرگتر از خودم همنشين ميشدم و توي صحبتهاي اونا مينشستم و از خاطراتشون لذت ميبردم و شبها با ياد صحبتهاي اونا جلق ميزدم . 2 تا خواهر داشتم كه يكي 12 سال و ديگري 5 سال سن داشتند . بزرگه اسمش رويا بود و كوچيكه خاطره . داستانهاي زيادي راجع به سكس خانوادگي خوندم ولي به واقعيت نزديك نيستند يا زيادي آب و تابش دادند و اصلا واقعيت ندارن ولي اين ماجرا واسم پيش اومده و بدون كم و كاست واستون مينويسمش . اولين سكس واقعيه من با رويا خواهرم شروع شد . البته مخفيانه و يكطرفه ، ولي نميدونم كه اون هم لذت ميبرد يا نه چون تمام سكسهام با اون شبها اتفاق مي افتاد يعني موقعه اي كه اون خواب بود .اولين بار توي حمام بودم بعد از كلي خستگي از بازي اومدم دوش بگيرم نميدونم چرا تا اون موقع متوجه موهاي دور و اطراف كيرم نشده بودم ، با تعجب بهشون نگاه كردم و ناگهان چشمم به ماشين اصلاح پدرم افتاد كه تيغ هم روش داشت . اونو ورداشتم و به جون موهاي كيرم افتادم ، حسابي صاف و صوفش كردم و يه حس عجيبي پيدا كردم بعد از حمام حوله رو ورداشتم تا خودمو خشك كنم ناگهان چشمم به شورت كوچولوي خواهرم افتاد اونو ورداشتم و بو كردم عجب بوي خوبي ميداد مثل همون تعريفهايي كه دوستام ميكردن بود . از حموم بيرون اومدم و بعد از خوردن شام و ديدن فيلم موقع خواب شد . منو خواهرم بخاطر تنگي جايي كه زندگي ميكرديم توي يك اتاق ميخوابيديم و پدر و مادرم و خواهر كوچيكه هم توي اتاق ديگه ميخوابيدند . ساعت حدود 12 شب بود بيخوابي عجيبي به سرم زد . بلند شدم كمي آب خوردم كيرم بدجوري بلند شده بود پتو از روي خواهرم كنار رفته بود هوا هم كمي سرد بود بخاطر اينكه خواهرم سرما نخوره اومدم پتو\n رو بكشم روش كه غلطي زد و پتو كاملا رفت زير بدنش خواستم از خواب بيدارش كنم كه چشمم به رونهاي زيبا و قشنگش افتاد . عجب سفيد و خوشگل بود داشتم ديونه ميشدم دامنش بالا رفته بود و شورت صورتي خوشگلش كاملا پيدا بود . چراغ خوابو خاموش كردم و رفتم كنارش دراز شدم و خودمو به خواب زدم بعد از چند دقيقه دستمو گذاشتم روي پاهاش ديدم تكوني نميخوره به آرومي دستمو بالاتر بردم گذاشتم روي شرتش و خيلي يواش طوري كه بيدار نشه از روي شورت با كس تپلش بازي كردم . ديدم اينجوري فايده نداره ، واقعا ميگم اصلا فكرم كار نميكرد كه بابا اين خواهرته اگه بيدار بشه چه جوابي واسش داري ، نميدونم چي شد كه جرات بيشتري به خودم دادم و خيلي آروم دستمو بردم زير شورتش و براي اولين بار توي عمرم يه كس سفيد و تپلو لمس كردم وايييييييييييييييييي چقدر داغ بود مثل كوره بود گرماش تمام بدنمو سوزوند . چند لحظه بدون حركت گذاشتم دستم رو كوس تپلش موند تا مطمئن بشم بيدار نميشه نفسهاش به شماره افتاده بود يه لحظه فكر كردم بيدار شده مثل مجسمه خشكم زده بود . اما فهميدم خوابه ( بعدها فهميدم از خوش شانسيم بود چون اونم مثل مواقعي كه من خواب سكس ميديم حتما داشت خواب سكس ميديد ) كارمو ادامه دادم و آروم با يكي از انگشتهام لاي كوسشو باز كردم و از پايين به بالا كشيدم كه باعث شد حتي صداي خواهرم كمي بلند بشه و چيزي مثل آه از دهانش بيرون بياد دستمو سريع بيرون كشيدم و پريدم سرجاي خودم كه ديدم از خواب پريد و تند تند شروع كرد به نفس كشيدن و كمي اطرافشو نگاه كرد و خودشو مرتب كرد و پتو رو كشيد رو خودش و خوابيد . چند روزي فكرم مشغول اين قضيه بود تا اينكه يه شب دوباره دست بكار شدم ايندفعه خواهرم به پشت خوابيده بود و زانوهاشم بالا بود خيلي آروم دستمو گذاشتم روي سينهاي كوچولوش كه تازه باندازه يه ليمو ترش شده بودند و شروع كردم به آرومي ماليدن دوباره به نفس زدن افتاد . دكمه پيراهنشو باز كردم البته فقط 2 تا از اونارو باز كردم طوري كه بتونم سينه هاشو ببينم يواش يواش صورتمو نزديك بردم و خيلي آروم سينه هاي ليموييشو برارش ليس زدم داشتم منفجر ميشدم ديگه نميتونستم تحمل كنم . سريع رفتم سراغ شورتش و با خون و دلي بعد از 10 دقيقه تلاش شورتشو با ظرافت خاصي از پاش در آوردم باور كنيد قلبم داشت از سينم در مي اومد منظره اي رو ديدم كه هنور كه هنوزه توي تموم زندگيم نديدم كوس به اين زيبايي و خوشرنگي درست جلوي صورتم بود نميدونم چي شد تا بخودم اومدم ديدم دارم از لبهاي كوسش لب ميگيرم . با وجودي كه اون موقع ها از اين كارا مد نبود و كسي هم بلد نبود ولي من ناخودآگاه اينكارو كردم . خلاصه بلند شدم و دستمالي كه از قبل آماده كرده بودم ورداشتم و رفتم وسط پاهاش انگار شيطون لا مذهب همه چيزو از قبل مهيا كرده بود . سنگيني خواب خواهرم – باز بودن پاهاش از هم و دامن پوشيدن هميشگي خواهرم و خيلي چيزاي ديگه كه دست بدست هم داده بودن تا من براي اولين بار تو زندگيم كام بگيرم اونم از زيبا ترين و تپل ترين كوسي كه همانندش تا حالا كه 40 سالمه نديدم . به آرومي كيرمو از توي زير شلواريم در\n اوردم و با آب دهنم خيس كردم و با كلاهكش بارومي توي دهانه كوس خواهرم كشيدم واي آتيشي به جونم افتاد كه اميدوارم نصيب همتون بشه . يكي دو دقيقه بارومي بالا پايين كردم و فقط به دهانه كوسش ميماليدم چون شنيده بودم وقتي با يه دختر حال ميكني نبايد از جلو بزاري تو بلكه بايستي با دهانه اون بازي كني يه مرتبه احساس كردم تمام وجودم داره از سوراخ كيرم بيرون ميزنه سريع دستمالو گرفتم جلوي كيرم ولي چارشو نكرد و از كناره اي دستمال آب كيرم بيرون ريخت و شكم خواهرم پر از آب كير شد . ساعت حدود 12 شب بود بيخوابي عجيبي به سرم زد . بلند شدم كمي آب خوردم كيرم بدجوري بلند شده بود پتو از روي خواهرم كنار رفته بود هوا هم كمي سرد بود بخاطر اينكه خواهرم سرما نخوره اومدم پتو رو بكشم روش كه غلطي زد و پتو كاملا رفت زير بدنش خواستم از خواب بيدارش كنم كه چشمم به رونهاي زيبا و قشنگش افتاد . عجب سفيد و خوشگل بود داشتم ديونه ميشدم دامنش بالا رفته بود و شورت صورتي خوشگلش كاملا پيدا بود . چراغ خوابو خاموش كردم و رفتم كنارش دراز شدم و خودمو به خواب زدم بعد از چند دقيقه دستمو گذاشتم روي پاهاش ديدم تكوني نميخوره به آرومي دستمو بالاتر بردم گذاشتم روي شرتش و خيلي يواش طوري كه بيدار نشه از روي شورت با كس تپلش بازي كردم . ديدم اينجوري فايده نداره ، واقعا ميگم اصلا فكرم كار نميكرد كه بابا اين خواهرته اگه بيدار بشه چه جوابي واسش داري ، نميدونم چي شد كه جرات بيشتري به خودم دادم و خيلي آروم دستمو بردم زير شورتش و براي اولين بار توي عمرم يه كس سفيد و تپلو لمس كردم وايييييييييييييييييي چقدر داغ بود مثل كوره بود گرماش تمام بدنمو سوزوند .چند لحظه بدون حركت گذاشتم دستم رو كوس تپلش موند تا مطمئن بشم بيدار نميشه نفسهاش به شماره افتاده بود يه لحظه فكر كردم بيدار شده مثل مجسمه خشكم زده بود . اما فهميدم خوابه ( بعدها فهميدم از خوش شانسيم بود چون اونم مثل مواقعي كه من خواب سكس ميديم حتما داشت خواب سكس ميديد ) كارمو ادامه دادم و آروم با يكي از انگشتهام لاي كوسشو باز كردم و از پايين به بالا كشيدم كه باعث شد حتي صداي خواهرم كمي بلند بشه و چيزي مثل آه از دهانش بيرون بياد دستمو سريع بيرون كشيدم و پريدم سرجاي خودم كه ديدم از خواب پريد و تند تند شروع كرد به نفس كشيدن و كمي اطرافشو نگاه كرد و خودشو مرتب كرد و پتو رو كشيد رو خودش و خوابيد . چند روزي فكرم مشغول اين قضيه بود تا اينكه يه شب دوباره دست بكار شدم ايندفعه خواهرم به پشت خوابيده بود و زانوهاشم بالا بود خيلي آروم دستمو گذاشتم روي سينهاي كوچولوش كه تازه باندازه يه ليمو ترش شده بودند و شروع كردم به آرومي ماليدن دوباره به نفس زدن افتاد . دكمه پيراهنشو باز كردم البته فقط 2 تا از اونارو باز كردم طوري كه بتونم سينه هاشو ببينم يواش يواش صورتمو نزديك بردم و خيلي آروم سينه هاي ليموييشو برارش ليس زدم داشتم منفجر ميشدم ديگه نميتونستم تحمل كنم . سريع رفتم سراغ شورتش و با خون و دلي بعد از 10 دقيقه تلاش شورتشو با ظرافت خاصي از پاش در آوردم باور كنيد قلبم داشت از سينم در مي اومد منظره اي رو ديدم كه هنور كه هنوزه توي تموم زندگيم نديدم كوس به اين زيبايي و خوشرنگي درست جلوي صورتم بود نميدونم چي شد تا بخودم اومدم ديدم دارم از لبهاي كوسش لب ميگيرم . با وجودي كه اون موقع ها از اين كارا مد نبود و كسي هم بلد نبود ولي من ناخودآگاه اينكارو كردم . خلاصه بلند شدم و دستمالي كه از قبل آماده كرده بودم ورداشتم و رفتم وسط پاهاش انگار شيطون لا مذهب همه چيزو از قبل مهيا كرده بود . سنگيني خواب خواهرم و باز بودن پاهاش از هم و دامن پوشيدن هميشگي خواهرم و خيلي چيزاي ديگه كه دست بدست هم داده بودن تا من براي اولين بار تو زندگيم كام بگيرم اونم از زيبا ترين و تپل ترين كوسي كه همانندش تا حالا كه 40 سالمه نديدم . به آرومي كيرمو از توي زير شلواريم در اوردم و با آب دهنم خيس كردم و با كلاهكش بارومي توي دهانه كوس خواهرم كشيدم واي آتيشي به جونم افتاد كه اميدوارم نصيب همتون بشه . يكي دو دقيقه بارومي بالا پايين كردم و فقط به دهانه كوسش ميماليدم چون شنيده بودم وقتي با يه دختر حال ميكني نبايد از جلو بزاري تو بلكه بايستي با دهانه اون بازي كني يه مرتبه احساس كردم تمام وجودم داره از سوراخ كيرم بيرون ميزنه سريع دستمالو گرفتم جلوي كيرم ولي چارشو نكرد و از كناره اي دستمال آب كيرم بيرون ريخت و شكم خواهرم پر از آب كير شد . نميدونستم چكارش كنم ترسيده بودم بدجوري پاشيد روي شكمش و اگه صبح ميفهميد چكار ميكردم تازه بدتر از همه شورتشو چكاركنم . به هر جون كندني بود شورتشو يه جورايي نصفه نيمه پاش كردم و با دستمال كمي شكمشو تميز كردم و پيراهنشو هم كشيدم روي شكمش و رفتم خوابيدم . چه خوابي تا صبح از ترس فردا كه چه ميشه و چه اتفاقي برام خواهد افتاد خوابم نبرد . حتي به فرار از خونه هم فكر ميكردم چون ميدونستم كه صبح چي در انتظارمه . اما دم دماي صبح نميدونم چطوري از فرط خستگي خوابم برد وقتي بيدار شدم با ترس از اتاق بيرون اومدم و بااضطراب به همه نگاه ميكردم كه پدرم جلو اومد و بهم گفت چرا رنگت پريده چي شده كه بعد از كلي اته پته كردن خواهرم به زبون اومد و گفت بابا شايد خواب بد ديده كه منم سريع گفتم آره بابا خواب بدي ديدم ، اونم بعد از نوازش كردنم و بوسيدنم كمي منو آروم كرد و ديدم كه بله آب از آب هم تكون نخورده و اون متوجه نشدكه من ديشب با كس تپل و خوشگلش چكار كردم . چند روز گذشت و دوباره فيله من ياد هندوستان كرد . البته قبلش با يكي از دوستان صحبت كردم كه آره دختري هست كه ميرم خونشون و خيلي قشنگه ميخوام بكنمش ولي ميترسم بيدار بشه اونم بهم يه قرص واليوم داد و گفت بنداز توي چاي يا شربت و بهش بده بخوره . بعد با خيال راحت نيم ساعت بعد ميتوني هر كاري كه بخواي باهاش بكني بدون اينكه بيدار بشه چون مثل آدماي نعشه و معتاد تا 24 ساعت هيچي حاليش نميشه . نوبت عملي كردن نقشم شد سر شام آروم به خواهرم گفتم ميخوام مثل هميشه يه معجون درست كنم با هم بخوريم و به كسي نگو فقط خودمو خودت باشه ؟ اونم قبول كرد چون وقتي مادرم شربت درست ميكرد بسيار رقيقش ميكرد و با زور شكر شيرين ميشد . اما من هميشه دزدكي شربتو غليظ درست ميكرد و خواهرم هم مثل خودم از شربت درست كردن من خوشش ميومد . حتي بعضي وقتها كه حوسمون ميگرفت شربتو به همون صورت غليظ ميخورديم بعد از شام وقتي بابام اينا رفتن اتاقشون منم رفتم سر يخچال و بطري شربتو ورداشتم و توي 2 تا ليوان جداگونه شربت درست كردم و قرصي روكه دوستم بهم داده بود خورد كردم و ريختم توي ليوان و حسابي بهم زدم و بهش خوروندم . نميدونستم چكارش كنم ترسيده بودم بدجوري پاشيد روي شكمش و اگه صبح ميفهميد چكار ميكردم تازه بدتر از همه شورتشو چكاركنم . به هر جون كندني بود شورتشو يه جورايي نصفه نيمه پاش كردم و با دستمال كمي شكمشو تميز كردم و پيراهنشو هم كشيدم روي شكمش و رفتم خوابيدم . چه خوابي تا صبح از ترس فردا كه چه ميشه و چه اتفاقي برام خواهد افتاد خوابم نبرد . حتي به فرار از خونه هم فكر ميكردم چون ميدونستم كه صبح چي در انتظارمه .اما دم دماي صبح نميدونم چطوري از فرط خستگي خوابم برد وقتي بيدار شدم با ترس از اتاق بيرون اومدم و بااضطراب به همه نگاه ميكردم كه پدرم جلو اومد و بهم گفت چرا رنگت پريده چي شده كه بعد از كلي اته پته كردن خواهرم به زبون اومد و گفت بابا شايد خواب بد ديده كه منم سريع گفتم آره بابا خواب بدي ديدم ، اونم بعد از نوازش كردنم و بوسيدنم  كمي منو آروم كرد و ديدم كه بله آب از آب هم تكون نخورده و اون متوجه نشدكه من ديشب با كس تپل و خوشگلش چكار كردم . چند روز گذشت و دوباره فيله من ياد هندوستان كرد . البته قبلش با يكي از دوستان صحبت كردم كه آره دختري هست كه ميرم خونشون و خيلي قشنگه ميخوام بكنمش ولي ميترسم بيدار بشه اونم بهم يه قرص واليوم داد و گفت بنداز توي چاي يا شربت و بهش بده بخوره . بعد با خيال راحت نيم ساعت بعد ميتوني هر كاري كه بخواي باهاش بكني بدون اينكه بيدار بشه چون مثل آدماي نعشه و معتاد تا 24 ساعت هيچي حاليش نميشه . نوبت عملي كردن نقشم شد سر شام آروم به خواهرم گفتم ميخوام مثل هميشه يه معجون درست كنم با هم بخوريم و به كسي نگو فقط خودمو خودت باشه ؟ اونم قبول كرد چون وقتي مادرم شربت درست ميكرد بسيار رقيقش ميكرد و با زور شكر شيرين ميشد . اما من هميشه دزدكي شربتو غليظ درست ميكرد و خواهرم هم مثل خودم از شربت درست كردن من خوشش ميومد . حتي بعضي وقتها كه حوسمون ميگرفت شربتو به همون صورت غليظ ميخورديم بعد از شام وقتي بابام اينا رفتن اتاقشون منم رفتم سر يخچال و بطري شربتو ورداشتم و توي 2 تا ليوان جداگونه شربت درست كردم و قرصي روكه دوستم بهم داده بود خورد كردم و ريختم توي ليوان و حسابي بهم زدم و بهش خوروندم . راستش 15 دقيقه طول نكشيد كه خواب سنگيني چشماشو گرفت و همونجا كنار من خوابش برد ، چه خوابي هم رفت مثل آدماي معتادي كه توي تلويزيون ميديم نعشه نعشه شده بود معلوم نبود خوابه يا حشريه يا بيداره ، الكي به بهانه اي كه ببينم حالش بده ياخوبه صداش زدم رويا جون عزيزم چي شده صورتشو چپ و راست كردم تكون دادم ديدم نه چشماش شهلاي شهلا شده ترسيدم گفتم نكنه بلايي سرش بياد ولي ياد حرفهاي دوستم افتادم و ديدم درست همونجوري كه اون ميگفت شده دراتاقو قفل كردم و شروع كردم به لخت كردنش تمام لباساشو در اوردم خداي من چه بدن بلوري چقدر خداوند هنر بخرج داده و اينقدر زيبا دختر رو آفريده پوستش به حدي نرم و لطيف بود كه وقتي دست بهش ميزم آبم تا سر كيرم مي اومد و ميخواست فواره كنه بيرون ، شروع كردم به ليسدين تمام بدنش و خوردن سينه هاي قشنگش آخ و اوخش در اومده بود حسابي داشت لذت ميبرد پليين تر رفتم و شروع كردم ليسيدن نافش و لب گرفتن از كسش راستش كوسشو خيلي دوست داشتم ( خوش به حال شوهرش كه چقدر از اين كس لذت برده راستش بهش حسوديم ميشه ) اونقدر ليسيدم كه تمام بدنش به رعشه افتاده بود ، از جلو كه نميتونستم بكنمش كير منم كه باريك بود آخه 14 سال بيشتر نداشتم وهنوز پرورش نداده بودم ولي نسبت به سنم چون توي شهر گرمسيري زندگي ميكرديم از لحاظ جسمي و جنسي زود رشد كرده بودم . خلاصه برش گردوندم و باسنهاي خوش تراش و زيباشو واسه اولين بار تو عمرم ديدم چقدر نرم و ظريف و لطيف بودند از پشت هم حسابي بوسيدمش و ليسيدم و حالا بايستي كاروتموم ميكردم با آب دهنم كيرمو كامل خيس كردم و سوراخ كونشم همينور و سر كيرمو گذاشتم دم سوراخش و يه كم فشار دادم سركيرم به زحمت رفته بود داخل كون خوشگلش يه ناله خفيفي كرد اما حسابي بي حال و نعشه بود نميتونست هيچ مقاومتي بكنه يه كم نگه داشتم تا يه وقت شذت درد باعث نشه بيدار بشه و كم كم همشو كردم توي كون خوشگل و نرمش شروع كردم به آرومي تلمبه زدن و سينهاش رو هم با دستام آروم ماساژ ميدام ديگه داشت آبم ميومد كه ديدم بدنش تكوني خورد اونم واسه چند ثانيه كه فهميدم ارضا شده ( كسشو كه انگشت كردم ليز ليز شده بود اين بود كه فهميدم ارضا شده ) منم فرصتو غنيمت شمردم و تند تند تلمبه ميزدم و با يه فشار محكم تمام آبمو خالي كردم توي كوني كه اينهمه آرزوشو داشتم . چند دقيقه اي با تكيه بر دستام خودمو تو همون وضعيت به سختي نگه داشتم و بعد از تخليه كامل و شل شدن كيرم اونو از توي كونش در اوردم و خواهرم به پشت خوابوندم و يه پارچه گذاشتم زير باسنش و كمي شكمشو فشار دادم دقيقا همونجوري كه دوستم بهم ياد داده بود و ديدم كه همه آبي كه توي كونش بود خالي شد روي پارچه و بعد از تميزكردن كوس و كونش لباساشو تنش كردم و حدود 2 تا 3 دقيق از كوسش لب كرفتم . نميدونيد چقدر لب گرفتن از يه كوس 12 ساله سفيد و تپل حال ميده . بعد رفتم خوابيدم ساعت 8 صبح از خواب بيدار شدم كه ديدم بابا و رويا نيستند از مامانم سئوال كردم بابا كجاست ؟راستش 15 دقيقه طول نكشيد كه خواب سنگيني چشماشو گرفت و همونجا كنار من خوابش برد ، چه خوابي هم رفت مثل آدماي معتادي كه توي تلويزيون ميديم نعشه نعشه شده بود معلوم نبود خوابه يا حشريه يا بيداره ، الكي به بهانه اي كه ببينم حالش بده ياخوبه صداش زدم رويا جون عزيزم چي شده صورتشو چپ و راست كردم تكون دادم ديدم نه چشماش شهلاي شهلا شده ترسيدم گفتم نكنه بلايي سرش بياد ولي ياد حرفهاي دوستم افتادم و ديدم درست همونجوري كه اون ميگفت شده دراتاقو قفل كردم و شروع كردم به لخت كردنش تمام لباساشو در اوردم خداي من چه بدن بلوري چقدر خداوند هنر بخرج داده و اينقدر زيبا دختر رو آفريده پوستش به حدي نرم و لطيف بود كه وقتي دست بهش ميزم آبم تا سر كيرم مي اومد و ميخواست فواره كنه بيرون ، شروع كردم به ليسدين تمام بدنش و خوردن سينه هاي قشنگش آخ و اوخش در اومده بود حسابي داشت لذت ميبرد پليين تر رفتم و شروع كردم ليسيدن نافش و لب گرفتن از كسش راستش كوسشو خيلي دوست داشتم ( خوش به حال شوهرش كه چقدر از اين كس لذت برده راستش بهش حسوديم ميشه ) اونقدر ليسيدم كه تمام بدنش به رعشه افتاده بود ، از جلو كه نميتونستم بكنمش كير منم كه باريك بود آخه 14 سال بيشتر نداشتم وهنوز پرورش نداده بودم ولي نسبت به سنم چون توي شهر گرمسيري زندگي ميكرديم از لحاظ جسمي و جنسي زود رشد كرده بودم . خلاصه برش گردوندم و باسنهاي خوش تراش و زيباشو واسه اولين بار تو عمرم ديدم چقدر نرم و ظريف و لطيف بودند از پشت هم حسابي بوسيدمش و ليسيدم و حالا بايستي كاروتموم ميكردم با آب دهنم كيرمو كامل خيس كردم و سوراخ كونشم همينور و سر كيرمو گذاشتم دم سوراخش و يه كم فشار دادم سركيرم به زحمت رفته بود داخل كون خوشگلش يه ناله خفيفي كرد اما حسابي بي حال و نعشه بود نمي تونست هيچ مقاومتي بكنه يه كم نگه داشتم تا يه وقت شذت درد باعث نشه بيدار  بشه و كم كم همشو كردم توي كون خوشگل و نرمش شروع كردم به آرومي تلمبه زدن و سينهاش رو هم با دستام آروم ماساژ ميدام ديگه داشت آبم ميومد كه ديدم بدنش تكوني خورد اونم واسه چند ثانيه كه فهميدم ارضا شده ( كسشو كه انگشت كردم ليز ليز شده بود اين بود كه فهميدم ارضا شده ) منم فرصتو غنيمت شمردم و تند تند تلمبه ميزدم و با يه فشار محكم تمام آبمو خالي كردم توي كوني كه اينهمه آرزوشو داشتم . چند دقيقه اي با تكيه بر دستام خودمو تو همون وضعيت به سختي نگه داشتم و بعد از تخليه كامل و شل شدن كيرم اونو از توي كونش در اوردم و خواهرم به پشت خوابوندم و يه پارچه گذاشتم زير باسنش و كمي شكمشو فشار دادم دقيقا همونجوري كه دوستم بهم ياد داده بود و ديدم كه همه آبي كه توي كونش بود خالي شد روي پارچه و بعد از تميزكردن كوس و كونش لباساشو تنش كردم و حدود 2 تا 3 دقيق از كوسش لب كرفتم . نميدونيد چقدر لب گرفتن از يه كوس 12 ساله سفيد و تپل حال ميده . بعد رفتم خوابيدم ساعت 8 صبح از خواب بيدار شدم كه ديدم بابا و رويا نيستند از مامانم سئوال كردم بابا كجاست ؟ گفت كه رويا حالش خوب نبود بزور بيدار شد و خيلي هم بي حال بود طوري كه نميتونست حتي روي پاهاش بايسته و برده بيمارستان . خيلي ترسيدم اضطراب شديدي داشتم كه بعد از حدود 2 ساعت اومدن و حال رويا كمي بهتر بود اما هنوز خمار بود و بابام گفت كه دكتر كفته ضعف كرده و بايستي كمي تقويت بشه اما رويا تا نشست توي اتاق خوابش برد و تا ساعت 6 بعد از ظهر خوابيد وقتي بيدار شد ديدم دستش همش پشتشه و دردش ميكرد . دلم به حالش سوخت . البته چندين بار ديگه هم اينكارو با رويا كردم يعني از پشت اونو كردم ولي ديگه از قرص استفاده نكردم و از سنگيني خوابش استفاده كردم كه البته ميدونم بيدار بود و چيزي نمي گفت بلكه دوست داشت لذتشو ببره و روش تو روي من باز نشه . و بعد از اون ديگه با دوست دخترهام بودم . اميدوارم تونسته باشم اونطوري كه برام اتفاق افتاده بود تمام و كمال براتون شرح داده باشم .