دوست دخترم مهسا

اين قصه‌اي که ميخوام براتون تعريف کنم يکي از زيباترين خاطرات زندگي منه! ماجرا از اينجا شروع شد که حدود چهار ماه از جدايي من و دوست دختر قبلي‌ام (يعني ياسمن) مي‌گذشت. يه کير بزرگ دستش داده بودم. خيلي پکر بودم از اينکه کس ديگه‌اي ندارم که بکنم و حال و حوصله هيچ کس رو نداشتم. من در تهران دانشجو هستم و خانواده‌ام در شهرستان زندگي مي‌کنند. در ميرداماد بابام يک خونه برام خريده. باباي من آدم پولداريه!! دوست‌هاي من هر وقت مي‌خواستن دوست دختراشون رو مي‌آوردن تو خونه‌ما و هي قليون مي‌کشيدن. دردسرتون ندم. اين پسر همسايه ما، دوست دخترشو به نام ساغر مي‌آورد خونه ما. اين ساغره از اون لاشي‌ها بود. خيلي ازش بدم مي‌اومد ولي به احترام پسر همسايمون هيچي بهش نمي‌گفتم. يه بار که ساغر اومده بود خونه ما، دوستش مهسا رو هم با خودش آورد که من همونجا واسش شق کردم. يه دختر با قد حدود 172 سانتي‌متر، هيکل ورزشکاري (بعدا فهميدم شناگره!!!) و سينه‌هاي خوشگل که الهي قربونش برم. بعد از اينکه دخترا رفتن، از پسر همسايمون خواستم که اينو واسم رديفش کنه. اونم قبول کرد و خلاصه پس فرداي اون روز يعني 19 اسفند 1383 در ساعت 5 بعد از ظهر رابطه ما شروع شد. به عيد خورديم و بابام اينا اومدن تهرون. بعد از عيد که با جنده خانوم قرار گذاشتيم، ديديم با ننش اومده بود. نميدونيد چه افريطه‌اي بود. خوارکسده تا منو ديده، ميگه بياييد نامزد کنيد. رابطه من با مهسا هر روز بيشتر و بيشتر شد تا جايي که رسما منو ميخواست به عنوان نامزدش اعلام کنه. اما بريم سر اصل مطلب: منو مهسا زياد رابطه‌ جنسي نداشتيمو فقط در حد لب بود . دليلش هم اين بود که ننش عين سگ منو مي‌پائيد. ولي اون هفته‌اي مي‌خواستم مهسا رو بندازم دور، بايد يه دل حسابي از عزا در مي‌آوردم. با مهسا در روز 2 تير 1384 قرار گذاشتم. ساعت 11 صبح بود که به بهانه سينما از دم خونشون قرار گذاشتم. سوارش کردم و کلي براش روضه خوندم که من عاشقتم. بعدش بردمش خونمون. حالا نوبت اجراي مراسم بود. اولش خواستم از در عشق و محبت وارد شم اونم شروع کرد به شعرهاي عاشقونه خوندن. ديدم اينجوري نمي‌شه، رفتم طرفش. وحشيانه مانتوشو در آوردم طوريکه که جر خورد. خيلي حشري بودم. نمي‌فهميدم دارم چي کار مي‌کنم. يه تاپ تنش بود. بردمش تو اتاق خواب مامانم اينا. رو تخت دراز کشيدم و کشيدمش به سمت خودم. بدون اينکه حتي اجازه بدم تاپشو در بياره، از رو شروع کردم سينه‌هاشو خوردم. البته به اين نکته هم بايد اشاره کنم که اون در تمام مدت انگشت اشاره دست راستش تو دهنش بود و با اون چشماي خمارش به من نگاه مي‌کرد. حروم‌زاده انگار آدم نديده بود. برق حشريت رو تو چشماش مي‌خوندم. تاپشو در آوردم و درازش کردم. خودم هم رفتم روش خوابيدم. من سينه رو خيلي دوست دارم. انقدر سينه‌هاشو خوردم که کبود شد. داشت از درد مي‌ترکيد. ديدم داره اشاره مي‌کنه که برو پايين. يه شلوار نازک نخي پاش بود که از شانس خوب من خشتکش به کم سوراخ شده بود. با انگشت ، شروع کردم به ور رفتم با اون سوراخ. سوراخه دقيقا رو چوچولش بود . عين موبایل شروع کردم به لرزوندن دستم. ديدم اين جوري نميشه. پاشدم ايستادم شلوارشو در آوردم. حالا مهسا بود و يه شرت. از روي اون شرت سفيدش شروع کردم به ليسيدن. خيلي ناز بود. کس‌کش همين طور آب مي‌داد. با انگشت‌هاي دست راستم، شرتشو زدم کنار و کس تپل و قرمزشو که حتي يه دونه مو هم نداشت شروع کردم به ليسيدن. اونم داشت با موهاي من بازي مي‌کرد. بازم ديدم اين جوري نمي‌شه. وحشيانه شروع کردم به ليسيدن کسش. اونم داشت فرياد مي‌کشيد. نمي‌دونيد چه جوري داشت حال مي‌کرد. دو سه باري آبش اومده بود. منم هي مي‌خوردم. حالا ديگه نوبته اون بود که مال منو بخوره. من هنوز شلوارمو در نياورده بودم. رفتم بالاي سرش. يواش يواش کيرمو در آوردم. يه نگاهي بهش کرد و لبخند رضايت رو زد. اول تو دستش گرفت. ديد باحاله، اروم اروم گذاشت تو دهنش. اولش زبون مي‌زد ولي بعدش تا آخرش کرد تو دهنش. منم داشتم با انگشتم با چوچولش بازي مي‌کردم. يه ربع ساعتي داشت مي‌خورد. کمر من خيلي سفته!! رفتم لاي پاش و سر کيرم گذاشتم روي چوچولش. دلم سوخت که اون هنوز دختر بود و نمي‌شد از جلو بکويش. مجبور شدم به عقب بخوابونمشو و کيرم يواش يواش کردم تو سوراخ کونش. خيلي تنگ بود. اعتراف مي‌کنم که واقعا دردم اومد تا رفت تو. يه بيست دقيقه داشتم تلمبه مي‌زدم تا اينکه احساس کردم داره آبم مي‌هد. بهش گفتم چي کارش کنم؟ اونم گفت بده بخورم. کيرمو تا ته کردم تو دهنش. آبم ريخت تو دهنش و اونم تا آخرشو خورد. کارمون که تموم شد، لباسامونو پوشيديم و زنگ زدم که ناهار بيارن. ناهارو خورديم و قبل از اينکه مي‌خواستم برسونمش، کلي براش صغري کبري چيدم که ما به درد هم نمي‌خوريم. بهش مهلت ندادم که حرف بزنه!! تا اومد بفمه چي شده، رسوندمشو از اون به بعد، هرچي بهم زنگ زد يا جوابشو ندادم يا …ش مي‌کردم. ننش هم يه روز از يه تلفن عمومي زنگ زد و هرچي از دهنش در مي‌اومد نثارمون کرد .