• Tag Archives رزمنده
  • رزمنده و زیدش

    داستان بر ميگرده به سال 62 كه من 22 سالم بود . تازه از جبهه برگشته بودم كه شنيدم يكي از دوستانم به نام كورش كه مدتي رو با هم جبهه بوديم دو روز ديگه عروسيشه .
    خيلي خوشحال شدم و رفتم سراغش ، اما وقتي ديدم كه طرفش كيه سرم داشت از درد ميتركيد . آره با معشوقه من ميخواست ازدواج كنه . اونا دو تا خواهر دو قلو بودند به اسم ميترا و رويا كه من با ميترا دوست بودم و رويا هم خيلي شيطوني ميكرد و زياد دور و برم مي چرخيد ولي بخاطر ميترا من باهاش كاري نداشتم . خلاصه كورش وقتي وضعيت منو ديد حسابي نگران شد و همش ميپرسيد محمد چرا يهو بهم ريختي مگه اتفاقي افتاده ؟ ولي من بهش چيزي نگفتم و با عذرخواهي از پيش اونا رفتم بعد از ظهر همون روز رويا بهم زنگ زد و گفت اگه به آينده ميترا علاقمند هستم امشب ساعت 12 شب برم خونشون كه البته چون هوا كمي گرم بود روي پشت بام ميخوابيد Continue reading  Post ID 1805