• Tag Archives مهسا
  • دوست دخترم مهسا

    اين قصه‌اي که ميخوام براتون تعريف کنم يکي از زيباترين خاطرات زندگي منه! ماجرا از اينجا شروع شد که حدود چهار ماه از جدايي من و دوست دختر قبلي‌ام (يعني ياسمن) مي‌گذشت. يه کير بزرگ دستش داده بودم. خيلي پکر بودم از اينکه کس ديگه‌اي ندارم که بکنم و حال و حوصله هيچ کس رو نداشتم. من در تهران دانشجو هستم و خانواده‌ام در شهرستان زندگي مي‌کنند. در ميرداماد بابام يک خونه برام خريده. باباي من آدم پولداريه!! دوست‌هاي من هر وقت مي‌خواستن دوست دختراشون رو مي‌آوردن تو خونه‌ما و هي قليون مي‌کشيدن. دردسرتون ندم. اين پسر همسايه ما، دوست دخترشو به نام ساغر مي‌آورد خونه ما. اين ساغره از اون لاشي‌ها بود. خيلي ازش بدم مي‌اومد ولي به احترام پسر همسايمون هيچي بهش نمي‌گفتم. يه بار که ساغر اومده بود خونه ما، Continue reading  Post ID 1812